تبليغاتX
رقص عروسک کوکی


رقص عروسک کوکی

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز ؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

 

 

 این جا به زودی چیزی نوشته خواهد شد

چیزی در فواید ن/بودن ها

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

 

تمام معجزات بک بار اتفاق می افتند

 و بعد تمام زندگی

 ادامه ی ان یک معجزه می شود

حوا

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

زمین فکر می کند سالی یک بار خورشید را دور می زند

اما این گمان احمقانه ای است اگربداند

این مسیر را با دور زدن خودش طی می کند

-------------------------------

این چشم ها  از جان من چه می خواهند

ایا ان ها نمی دانند

 پس از من دیگر هیچ کس جرات گشودنشان را نخواهد داشت ؟؟

حوا

 

بوی کاغذ رنگی

پ.ن : عنوان متن متعلق به یکی از اهنگ های البوم وحدت فرهاد است

 پ .ن : این متن هیچ دعوت نامه ای نداشت برای هیچ کس

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

 

 دست می گذاری روی اخرین نقطه و می گویی بگذار می گویی تاکیید تمام بودن ها ٬  رفتن است

می گویم : می ترسم کلمه ای قهر کند این وسط می ترسم جمله ای نصفه بماند می ترسم سرفه ای در گلو بگیرد می ترسم حرفی نزده بعدها بغضی نکرده شود

- و حتی می ترسی قلم نگاهت را ترجمه کند ؟؟

- دل کندن چقدر سخت است وقتی ماندنت می گیرد هر چند اگر هزار بار هم اول هر حرفی سکوت بعدش را پیش بینی کنی و تخریب بزنی

دلم می خواهد دستت روی اخرین نقطه خشک شود ٬ خشک شود ٬ خشک شود

                    مسافرها جاده را مسخ می کنند یا جاده  مسافرها را ؟؟

پ .ن : می ایم می ایم با ادامه ی گیسوانم بوهای زیر خاک  (فروغ فرخزاد)

پ .ن : درد پشت درد سکوت پشت سکوت پشت زمانه این طور می شکند

 پ.ن نیست کمی شبیه اصل خبر است : عیدتان مبارک

پ .ن : رنگ ها را این طور تنظیم کردم که دیگه نخواد هی فکر کنی چطور بخونیش تا درست بفهمیش هلو بپر توی گلو

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

 چند وقت پیش اخرین خط یک پستم نوشتم فاتحه را این طور بفرست

وحالا اولین خط از یک پستم می نویسم فاتحه را با همان دو سوره بفرست

گفتند بدعت است گفتند سندت کو ؟؟ من نه سند دارم و نه بدعت گذاشتن بلدم

من از همین جا به همه ی کسانی که می شناسم و همه ی کسانی که نمی شناسم با صدای گرفته ی یک سرما خورده اعلام می دارم :

فاتحه نه ایت الکرسی دارد نه صلوات

پ.ن : برای کسب اطلاعات بیشتر با مرجع تقلید نداشته تان تماس بگیرید

پ.ن : این پست ممکن است به صورت کامنت برای تک تک شما گذارده شود

 دوست دارم اینجا  را بخوانی

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

 

روزی در دکان ٬ عطاری مشغول و مشعوف به معامله بود، درویشی آن جا رسید و چند بار گفت: چیزی در راه خدا به من بده، وی به دوریش اعتنایی نکرد، درویش گفت: تو چگونه خواهی مُرد؟ عطار گفت: چنان که تو خواهی مرد، درویش گفت: تو چون من توانی مرد؟ گفت: بلی، درویش کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و گفت: اللّه‏، و جان بداد! عطار را حال متغیّر شد و دکان بر هم زد و به این طریقه در آمد.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت توسط یکی مثل حوا| |

 

وقتی هیچ جای سالم روی سرت واسه شکستن نداشته باشی باید اثاثتو جمع کنی و بری به خونه ی ابدیت این قدر ساده نمی شه زندگی کرد

باید بعضی وقت ها بدون لب خندید ... بدون عینک فکر کرد ...تا حالا روی تاول های ذهنت وایسادی ؟؟

بذار سرمو بذارم روی پاهات اره ... نه ...این طوری پاتو نذار ...سرم گیج می ره وقتی می رسه به استخون ... از کجاش شروع کنم ؟؟؟از صدای گربه ی توی کوچه ؟؟که راس ساعت نه با صدای سوت بلبلی نیومدن کارگرای شهرداری رو اطلاع می ده ؟؟؟ یا از شجاعت کارگر طبقه ی چهلم ساختمون که روی یه میله ی اهنی راه می ره !! نه واسه عوض کردن جامعه ٬ نه واسه شعار دادن ٬ نه حتی واسه کسب یه تحربه ... راه می ره و توی راه رفتنش فکرلقمه ی نون خسته ی سر سفره شه !! راه می ره و هیچ وقت از راه رفتن روی بلندی احساس غرور نمی کنه ... راه می ره و می بینه ادم ها ریز تر شدن ولی نمی دونم چرا حسرت می خوره به ادم های توی خیابون که مثل مورچه ها تند تر می دون تا روزشون شب شه و شبشون صبح !! این سیاه و سفید شدن روزها هیچ کسو به هیچ جا نرسونده

حوصلت سر رفت ؟؟؟ پاتو این قدر تکون نده ... سرم هنوز گیج روزهای نیامده است  ... این روزها همه یه سر رسید دارن تا رسید روزهای اومدشونو پر کنن و یه تقویم تا کار انبار کنن توی روزهای نیومده ... این دوره ٬  دوره ی روزهای نیومده اس  کنار خودتم نیستی دیگه ...یهو چشمتو وا می کنی و می بینی خیلی وقته حتی وقت نکردی دست کنی توی جیبتو خاک ایینه ی جیبیتو بگیری ... خیلی وقته که صبح از ترس جا موندن نماز صبحت نخونده  قضا می شه و ... می بینی اسم همسایه تو نمی دونی اولش واست سخته ... می گی اخر هفته ولی ...تا اخر هفته اون قدر عادت می کنی که توی کوچه  رهگذری بارفیقی ٬همراهی ٬ همقدمی راه می ره از تعجب شاخ در می یاری که یعنی ... بعدش دیگه هیچ چی بعد نداره

زندیگت از پیش هست بودنو تجربه کرده ... تو شروع می کنی به مرور روزهای نیومده که قبلا توی کاغذ گذروندی ... تو عادت می شی قبل از اونکه عادت کنی ...دیگه صبح ها از خواب پا می شی که فقط پاشده باشی و برسی به کارهایی که نرسیدنش چین تعجب می ندازه روی صورت ... صورت .... صورت خودت !! البته اگر خودی مونده باشه شبا از خستگی مغزت حس فکر کردن نداره و صبح ها از مشغله حس هات وقت کار ... کل هیکلت می شه یه پیچ و مهره واسه رفتن ... رفتن به معنای طی کردن نه طی شدن  ...از کجاش بگم ؟؟ وقتی اسمون پر غبار شد و اخبار گفت پرنده ها دارن می میرن من پرسیدم پرنده ها مگه زنده ان ؟؟؟شهری که سالی یک بارم صدای بال هیچ پرنده ای رو نمی شنوه از کجا می فهمه چیزی هست که داره نیست می شه ؟؟بذار پرنده ها هم قاطی اخبار شن ...بذار پر زدنشون که یه روز عادت بود حالا بشه یه معجزه ... این روزها خوب نگاه کن شاید بعدا مجبور شی واسه نسل بعدت توضیح بدی یه روز توی یه کوچه پرنده دیدی که روی زمین نشسته بود و داشت نوک می زد ...شاید نسل بعد هیجان زده بشه و منظتر اعلام نتایجت بمونه شایدم اون قدر شنیده باشه  و تو  گفته باشی یا گفته باشن و اون خونده باشه که گوش هاش کف کنه و منتظر بسته شدن دهنت بمونه !!

شایدم تو هیچ وقت وقت نکنی با نسل بعد حرف بزنی و بفهمی نشستن پرنده واقعا براش اتفاق مهمیه یا نه ؟؟اون قدر محاله که باور نمی کنه

من همیشه فکر می کردم موندگی کپک می زنه دیروز مادرم گفت : " این نان ها از بس تازه اند کپک زده اند " و من راز کپک نزدنم را فهمیدم !!!

از کجاش تعریف کنم ؟؟؟پاهات خواب رفت نه ؟؟نه ...نه ... مهم نیست ... گوش های خودمم از بس صدای خودم رو شنید قر شد ... می ذارمش برای یه روز دیگه ... شاید فردا ... شاید روزی که ... روزی که  یادم بیاد دقیقا باید از کجا شروع کنم ؟؟؟

                       مرگ پشت اخرین دستی است که می شکند

پ.ن : وقتی چیزی وسط این همه چرت توی گیومه است و جلوی اسم کسی دو تا نقطه است یعنی اون حرف مال همون شخصه و مال همون فرد

پ.ن : میان این همه حرف برای تمام کسانی که  همه کس کسان دیگرند ولی نیستند  فاتحه بفرست - لطفا

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت توسط یکی مثل حوا| |

 

 

نمی دونم دقیقا چرخ سنگین چند روز از روی مرگ ندا و فریاد ها و داد های عدالت خواهی و عدالت جویی

ها گذشته ؟؟ چند روز از دادگاه و اعتراف ها و بغض ها گذشته ؟؟؟

بغض مردی که داد ازادی خواهیش گوش کر می کرد در جلوی دوربین و التماس های زیر زبانی برای ازادی

وقتی قدت دو مترو نیم از حق و حقیقت کوتاه تر  است هر چقدر هم ادامه ی  لباس حقانیتت را زیر بغلت بزنی بازهم می فهمند می فهمند که چقدر برایت بزرگ است این لباس

دلم می گیرد برای کسانی که دل خوش کردند به رهبری ( که قرار بود شجاع باشد -اما نبود ) و امدند در خیابان ها و داد زندند و هوار کشیدند ٬ برای کسی که مرد و این مردنش را به فال نیک گرفتند و پرچم های بی عدالتی را بالا بردند

و حالا همه شان خودشان را پشت پرده ها پنهان کردند و شاید حتی خندیدند

دلم می گیرد وقتی فکر می کنم به کسی که پشت میزش می نشیند و پاهایش را دراز می کند روی میز و هر هر می خندد به سادگیمان

بد بازیمان دادند یا  بد بازی خوردیم  ؟؟؟

پ .ن : تقیه ٬انکار برای حفظ جان نیست  تقیه حفظ جان برای حفظ ارمان و دفاع از ان است - ملاصدرا

پ .ن : وقتی بیگانه   ی  البرکامو را خواندم فکر کردم عجب ادم مزخرفی !!! اما حالا راستش عجیب حسادت می کنم به او !!!

                          

 

پ .ن : عنوان نوشته متعلق به ... !! بله بله !!!

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت توسط یکی مثل حوا| |

 

سلام

اینجا  هر هفته !!!

     

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت توسط یکی مثل حوا|

 

 

 

بگذار همه چیز را از اول برایت تعریف کنم ...

از روزی که دستمان به زانویمان رسید و زبانمان چرخید که بگوییم " یا علی " و بلند شدیم

از روزی که در کتاب های ابتدایی مجبورمان کردند تاریخ تولدتان و شهادت پدرانتان را حفظ کنیم

از روزی که مجبورمان کردند نام هایتان را به ترتیب یاد بگیریم

( و من هنوز که هنوز است نه تاریخ تولدتان را یاد گرفته ام و نه می توانم تمام نام هایتان را به ترتیب بگویم راستش بعضی جاهایش گیر می زنم !! )

از روزی که در ذهنمان از  تو یک ادم کش ساختند که دستش شمشیر ذوالفقار علی است و می اید و همه ی مان را می کشد

و ما هر جمعه منتظر بودیم تا ساختمان هایمان خراب شود (بچه که بودم می گفتند امام زمان ساختمان های چند طبقه را خراب می کند ) و گردن هایمان را بزنند

و هر صبح که نمی امدی نفس راحت می کشیدیم

و این شد که تو گفتی " ارزش من درمیان شیعیانم از ارزش یک لیوان اب خوردن کمتر است "

 

من هیچ چیز از تو نمی دانم  ... من حتی ان فیلمی که خارجی ها در باره ات ساختندرا هم ندیدم

من شنیده ام که پیامبر فرمود : " هر کس امام زمانش را نشناسد و بمیرد به مرگ جاهلیت مرده "

ما نمی شناسیمت ... هر وقت  هر کس خواست از تو حرف بزند از یک طرف پشته بام افتاد واقعیت ها را در هاله ای از شناخت ناقصش پیچید و خوراند در مغز ما ... همین شد که دورمان پر شد از شایعه ها

که بعضی هامان دور هر کس که می گفت بویی نشانی خبری از تو دارد حلقه زد ند

که هر کس هر کسی را در خواب دید گفت : این مهدی است " و بابت خواب دیدنش و تعریف خوابش پول گرفت و ما پول دادیم

لای هر کتابی را باز کردیم چیزی جز اثبات حضورت نداشت اثبات معجزه ی زنده بودنت

و تعریف داستان های مکرر تولدت و امامت در ۵ سالگی  و تاریخ غیبت کبری و صغری و اسم نایبانت

ما فقط  تولدت را جشن می گیریم برایت دعای ظهور می خوانیم بعضی هایمان هم  بعد نماز برای سلامتیت دعا می کنند بعضی ها صبح ها برایت ایت الکرسی می خوانند بعضی ها صدقه می دهند برای نیامدنت گریه می کنند ... .

می دانی اگر تو بیایی کوزه ی خیلی از ما ها کاسه  می شود ؟؟ وقتی تو بیایی دیگر نمی توانیم میان دسته های عزاداری تا صبح بیاستیم و شمع دستمان بگیریم و دوست جدید پیدا کنیم !!!وقتی تو بیایی دیگر نمی توانیم برای هر عزاداری بگوییم من از اقا امام زمان معذرت می خواهم ولی بگذار بگویم ... و بعدش دروغ ببافیم و اشک مردم را در بیاوریم و اخر التماس دعا هم ذکر کنیم : هر کس برای حسین بگرید اتش جهنم بر او حرام است ـ پس برید خوش باشید دیگه !!!چی کار به نامه ی اعمالتون دارید ؟ -

وقتی تو بیای دیگه نمی شه گریه ی الکی کرد وقتی تو بیای وقت عمله نه حرف

شاید برای همینه که اخر همه ی دعاهامون وسط الهی امین یک " ن " غلیظ می ذاریم ... .

پ .ن " عنوان متن متعلق به شعر فروغ فرخزاد است : من خواب دیده ام که کسی می اید و ... "

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت توسط یکی مثل حوا| |


Design By : Night Skin