|
چقدر دلم براي دوست داشتنت تنگ شده انقدر براي ماه عكس طلوعت را كشيده ام كه اسمان هم تب بودنت را گرفته است * * * داستان نبودنت را كه زمين شنيد ديوانه شد و انقدر چرخيد چرخيد چرخيد كه سرش گيج رفت و دريا را بالا اورد حالا ماه جذر مي گيرد از نبودنت و دريا مدام مد " آ "مدنت را بالا مي كشد از موج هيچ اقيانوسي نترس وقتي دلم را وصله مي زنم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 13:20 توسط یکی مثل حوا |
سلام
گفتند سرانه ی مطالعه در ایران چیزی بیشتر از چند ثانیه نیست البته برای هر نفر .... انگشت بر دهان سال ها ایستادیم و گفتیم باید فرهنگ سازی شود ...گفتیم چه شد که فرهنگ اریاییمان گم شد ؟ چند روزی گذشت شاید هم چند سالی بعد دیدیم نه !! فرهنگ سازی پول می خواهد و همت ما هم که ....ترجیح دادیم همان طور انگشت بر دهان بمانیم که راحت تر است فقط با این فرق که هی بگوییم ما مردمی بودیم با تمدن ده هزرا ساله وقتی که ما حمام داشتیم غرب داشت در وان شپشش دست و پا می زد وقتی ما کتاب می خواندیم پاپ کتاب ها را اتش می زد می دانید اخر دین مسیح تحریف شده است و اسلام تنها دین تحریف نشده است و می دانید هه هه انها تمدنشان به چند سال نمی رسد تازه هه هه ان را هم از روی ما کپی کرده اند و .... در رسانه ها هم به هر بهانه ای مثل نمایشگاه و روز کتاب و ...هی گفتیم کتاب خوب است سیگار بد است ٬ اما جای این همه حرف !!! نکردیم از بالا رفتن پول کتاب جلوگیری کنیم نیامدیم به وضع افتضاح کتاب خانه ها رسیدگی کنیم نیامدیدم نگاه بیاندازیم به وضعیت کتابخانه های مدارس و ببینیم که چطور وقتی لای یک کتاب ( ان هم بی مصرف و بی ارزش چه ازنظر موضوع چه از نظر اطلاعات ) را باز می کنیم کتاب فسیل شده چطور پودر میشود و می ریزد تازه اگر مسئول کتابخانه مدرسه باشد !!!! که هیچ وقت یا نیست یا هست حوصله ندارد یا گزینه ی سوم بچه ها در کتابخانه دارند سرود !!!! تمرین می کنند !! (مثلا مدرسه ی ما خاص است و چند ارگان نظارت دارند رویش خدا به داد مدارس معمولی برسد !!) از انجا که هر چیزی را باید اول از خودت شروع کنی ( این را از همسایه روحانیم اموختم که هر بعدظهر پسرش یا زنش یا خودش شیر اب اشامیدنی را تا اخر باز فرموده و با شستن ماشین از دو متری جارو کردن پیاده رو یا سرگرم کردن خود با اب بازی و ساختن اوقات فراغت سالم در مصرف اب صرفه جویی کرده و با هر تذکری جمله ی معروفه : پولش را می دهیم !!را بیان می فرمایند ) تصمیم برا ان شد که این هفته به جای شعر فرهنگ سازی کنیم و هر کس نام کتابی که بیشتر دوست می دارد را بیان فرموده باشد که ما ان را بخریم و بهره مند گردیم + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 20:50 توسط یکی مثل حوا |
....................................................................................................
مترسک نباش وقتی که می گویم دوستت دارم ببین ابشار در جواب سنگ که اغوش باز کرده چطور می ریزد ؟ *** پنجره هم بسته است از کدام باد می ترسانی ام ؟
مرا که انقدر از ساغر دلم خون نوشیده ام ... ...که شب ها هم خواب مرگ می بینم
*** سازت باز هم ناکوک است گفتی باران می زنی ببین تگرگ می بارد بس کن !!! مرده ها که نمی رقصند.... پینوشت : -کسی که دستانش بسته است به هر اهنگری التماس می کند در حالی که برای ساختن زنجیر از او شدیدا بیزار است ..... دهشتناک است خواستن همراه تنفر -صبرکن رقص عروسک کوکی زیاد هم طول نمی کشد .... کوکت که نمام شد دامن پفی برایت بی فایده است .... حوا + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 12:26 توسط یکی مثل حوا |
این شعر ها را دوست ندارم
نمی پسندم اما می گذارمش برای نقد پس نقد کنید لطفا : حالا که خدا شدی حیاتی بفرست از طور فرشته ی نجاتی بفرست این جا که هوای خوب بودن مرده نفس پاکی یا که ذاتی بفرست **** احمق نبودم ورنه رهایت ٬ نه ٬ نمی کردم از بستر دلم جدایت ٬ نه ٬ نمی کردم با این همه دوگانگی ٬ شک ٫ تردید از عمق جان ٬ صدایت ٬ نه ٬ نمی کردم از ره نیامده گرد سفر بر جا ... ...یک عمر را من فدایت ٬نه ٬ نمی کردم در دانه ی دلم نمی شدی هرگز گر گوش را صرف ندایت ٬ نه ٬ نمی کردم عروسک ٬ خیمه شب بازی که یادت هست ؟؟ یک عمر را خرج ادایت ٬ نه ٬ نمی کردم *** ان شب که خود راندمت ٬یادت هست ؟؟؟ ابلهی احمق تر از خود خواندمت ٬یادت هست ؟؟؟ گفتی که چنین عشق کند هشیارت بوی مستی می زد از بازدمت ٬یادت هست ؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:59 توسط یکی مثل حوا |
سلام داستان از جایی شروع شد که مامانم رفت کلاس خیاطی و گفت من می خوام خیاط بشم !!! من و بابام هم بچه بودیم مدام تشویقش کردیم و به به چه چه گفتیم تا اینکه.... ..مامانم خیاط شد و حالا کلی سفارشات گرفته و سرش کلی شلوغ است برای خودش ما صبح با صدای چرخ خیاطی بیدار می شیم و شب لالا می کنیم ( البته مامانم همین امروز صبح تصمیم گرفت که چون برق کمه و صرفه جویی هنره دیگه شبا بی خیال بشه ) این ها همه خوبه اما اشکال کار از جایی شروع شد که من فکر کنم شب سرم جایی خورد که صبح بلند شدم و گفتم : - مامان می خوام غذا درست کنم ( منظورم این بود که می خوام غذا پختن بیاموزم !!!) مامانم در حالی که سعی می کرد فکشو از کف اشپزخونه جمع کنه : چی ؟ تو ؟؟؟ حالا چی ؟؟ - قیمه ؟! مامانم : ها !!! بله دوستان تنها خدا می دانست که در ان لحظه ی شوم مامانم داشت به چی فکر می کرد هر چند بعدها برای ما اشکار شد من به شدت در حال اشپزی بودم که بابام وارد شد بابام : وا حیرتا !!!( در حالی که سعی می کرد شماره ی دکتر خانوادگی را برای ضرورت در لیست شماره های ضروری گوشی قرار بده ) بابام برای کم کردن مسمومیت خودش برنج پخت و سیب زمینی سرخ کرد سر میز : بابام : ...واقعا خودت خورشت پختی ؟ من ( با غرور ) : بله مامانم مشکوکانه : عجیبه !! خیلی خوشمزه است( و در اینجا برمن اشکار شد ان فکر ) فردا هم غذا با تو ... داداشم رو به من : جدی تا حالا غذا درست نکرده بودی ؟؟ من : نه ! داداشم به بابام : بابا فردا تو برنج درست نکن بابام : بچه جان من یه عمر خونه مامانم اشپزی کردم من کلی غذا پختم تو از غذا پختن من ایراد می گیری ؟؟؟ اصلا حوا بد شده ؟؟ من در حالی که به شدت رو در بایستی می کردم : نه !!! فردا : من شیوید پاک کردم مامانم خیاطی کرد من شیوید شستم مامانم خیاطی کرد من برنج پختم مامانم خیاطی کرد سر ناهار : مامانم : نه تو واقعا استعدادت خوبه بابام : دستت درد نکنه ناشناس : این تربچه ها چرا کثیفه ؟؟!!( نکته ۱ : من سبزی شستم و پاک کردم ) من : یه بار شستمش !! مامانم در حالی که داشت به سبزی ها نگاه می کرد با چشم هایی بیرون زده : چند بار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و از ان روز به بعد وقتی مهمان داریم من و بابام وقتی مهمان نداریم من و بابام کار می کنیم می شوریم می سابیم و مامانم خیاطی می کند امروز هم سه نفری غذا پختیم ( مامانم به علت داشتن مهمان به ما اعتماد نکرد ) ( مامانم برنج من گوشت بابام مخلفات ) !!! من ظرف شستم !! بابام سفره جمع کرد !!! حالا هی از حقوق زن ها دفاع کنید خدا پدر مادر و کل جد و اباد خانم ... را بیامرزد که هفته ای یک بار می اید خانه مان را می روبد وگرنه من بیچاره می شدم نتیجه اخلاقی : کلا زن باید بشینه تو خونه و بیرون کار نکنه و کلا من با کار کردن مامانا مخالفم !!! نکته ۲ : بابام دست پختش خوب شده نکته ۳ : من غدا پختن یاد گرفتم نکته ۴ : داداشم هر روز به مامانم التماس می کنه که خودش ناهار درست کنه !!! نکته ۵: سبزیو سه چهار بار می شورن تربچه جدا!!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 20:29 توسط یکی مثل حوا |
سلام وقتی گزارش چهلچراغو از کار کارگرای معدن به اضافه ی نفوذیشون که در مورد یه دختر گل فروش بود خوندم گفتم به به بالاخره چهل چراغ یکی از چراغاشو روشن کرد اما با خوندن گزارش پیروزی پیروزی و حرف هاشون در مورد کریم باقری که خیلی خیلی بی ربط٬ربط داده شده بود به خاتمی !! فهمیدم ای بابا داشتم اعتماد ملی می خوندم ٬ بحث در مورد پارک های کاملا زنانه بود گفتم چه خوب که توی تهران حداقل چند تا هست کلی کیفور بودم که دیدم ای بابا ٬این فقط به خاطر اینکه احمدی نژاد تاسیس کرده رفته جزو کارهای تخریب کننده به این بهانه که چرا فضای ورزشی زنان را از مردان جدا کردید ؟؟؟ چرا نباید مردها زنها را در هنگام ورزش نگاه کنن ؟؟؟؟ فکر کنم جاده خاکی ها این روزها حسابی شلوغ شده !!!!! ***** حتی اگر این فاصله را بردارم اندازه ی یک عمر تو را کم دارم اینجا که شروع تازه تر یک مرگ است بگذار که نقطه سرخط بگذارم **** گفتی که بمیر و عاشقی را بس کن بنشین تو یه کم دقایقی را بس کن گفتم که تمام حرف تو این ها نیست فهمیده ام حقایقی را بس کن **** تاوان به غیر او رمیدن این است در گوشه ی خانه ای خزیدن این است وقتی که ندانی چه باید کردن ؟ با جان و دلت چیز خریدن این است **** دست مرا به دست عادت دادی اکروز چقدر به دل خجالت دادی گفتی که نه می روم و نه می مانم با اشک بر این گفته شهادت دادی شعر ها متعلق به خویشتن است . + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 11:25 توسط یکی مثل حوا |
چرا زاندیشه ای بیچاره گشتی ؟ فرو رفتی به خود غمخواره گشتی ؟ ترا من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صد پاره گشتی ؟ ز دارالملک عشقم رخت بردی درین غربت چنین اواره گشتی ؟! زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته ای گهواره گشتی روان کردم زسنگت- اب -حیوان بسوی خشک رفتی - خاره گشتی تویی فرزند جان کار تو عشق است چرا برفتی تو و هر کاره گشتی ؟ از ان خانه که تو صد زخم خوردی بگرد ان درو در ساره گشتی در ان خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطوئن اماره گشتی مولانا جلال الدین محمد مولوی بلخی . + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 22:7 توسط یکی مثل حوا |
هر بار که دوربین می گفت : - لبخند اشک می ریخت ارایش گونه هایش به سرخی لاله می زدو سایه پلک هایش به کبودی مشت ****** نمی دانم لبخندهای کج شده ی اطرافیان به لباس گشاد عروسیش بود یا کوچکی سنش و کوتاهی قدش مقابل مردی ۵۰ ساله که با لرزش دست هایش تور عروس را بر می داشت .... + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 12:30 توسط یکی مثل حوا |
قرار بود که این نوشته را بیست و نهم خرداد ماه بگذارم که خب حالا می نویسمش . چند وقت پیش رفته بودیم جمکران توی کتاب فروشی ها پر بود از کتاب های دینی و مملو از کتاب دعا و روحانیون عزیز کنار این کتاب هاکتاب چگونه گیاه خواری کنیم ؟ اشپزی در دو سوت و نیم ! قورباغه ات را نوش جان کن و.... هم بود که بدجور چشمو می زد اما خبری از کتاب های شریعتی نبود به یکی از دوستام گفتم الان اگر بپرسیمشریعتی فکر کنی که .... سرمو که برگردوندم دیدم جلوی مغازه دار ایستاده و داره می گه اقا شریعتی دارین ؟ و صاحب مغازه اول خیلی محترمانه گفت : خانوم ایشون سیاسیه کی می خونه ؟ برای چی ؟ لطفا اگه چیزی نمی خواین بفرمایید !لبته این حرکت در مقابل دو صاحب مغازه ی بعدی واقعا محترمانه بود و من به ایشون افتخار می کنم ! مگر جز این است که سیاسست ما همان دیانت ماست و دیانت ما همان سیاست ما ؟ مگر جز این است که قران و احکام دینمان نهج البلاغه مان پر از دستورهای حکومتی است ؟ مگر ....؟ صحنه ی دوم مدرسه : در کتاب ادبیاتمان بدون اینکه از اثار شریعتی نامی برده شود فقط زندگیب نامه اش که توسط پوران شریعت تنظیم شده بود اورده بودند من ساده لوح هم گفتم چه حکومت خوبیه ؟ ترویج کتاب و فرهنگ ان هم از نوع شریعتی ؟ و تا وقتی که کتاب مورد نظر " طرحی از یک زندگی " را نخوانده بودم کیفور بودم صحنه ی سوم نمایشگاه کتاب : من دنبال کتاب طرحی از یک زندگی از این انتشار به ان انتشارات تا اینکه : در یکی از انتشارات اختصاصی کتاب را یافتم متصدی محترم در حالی که با افتخار لبخندی می زد فرمود : ایشون همسر دکتر شریعتی نویسنده این کتاب " طرحی از یک زندگی "خانوم پوران شریعت رضوی هستند بدین کتابتونو امضا بفرمایند " من خوشحال برای دیدن این خانوم کمی سرم را چرخاندم ( در ضلع شرقی غرفه نشسته بود ) و اصلا انگار نه انگار که ... من مبهوت ایستاده بودم دستی امد کتابی داد و خانوم شریعتی بدون انکه لبخندی نگاهی بکند عینکش را زد امضا کرد مرد کتابش را گرفت رفت خوشحال بود و من تاسف می خوردم که زن دکتر شریعتی شده است انچه که روزی خودش با ان مبارزه می کرد کسی که هر چه دارد از خودش نیست از همسرش است وقتی کتاب را خواندم بیشتر متاسف شدم وفهمیدم دولت بی جهت کتابی را معرفی نمی کند کتاب بیشتر دکتر شریعتی را تخریب کرده بود تا صورت واقعی اش را نشان دهد یک جور هایی با ان توصیف ها از شریعتی بدت می امد تا اینکه ..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 23:56 توسط یکی مثل حوا |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 21:22 توسط یکی مثل حوا |
|
| ||||||